كه از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
مرادردي ست سخت عظيم
از انسان
از نوع خويش
آنكه براي لذت باژگونه ي يك تدبير
خويش را آسيمه سر به صليب تقدير نشانده است
من از انسان سخن مي گويم
آنگه كه نخستين كلامش
سوگند همه ي نياكان ما گشت
تا رياي واژگانت همه پناهگاه ما گردد
در كوچه باد مي آيد
و در اين خيابان نيز هفت انسان به زيستن محكوم گشته اند
هفت انسان سياه
هفت انسان سرد
و همه ي تمناي من اين بود
كه شايد خانه ي تو پناهگاهي شود
نه، زنداني امن
و دستهاي تو آنگه كه آبستن نوازشي سرد بودند
مرا از حضور يك جمعه ي آتشين لبريزكنند
فسوس كه دگر انساني نيست
فسوس كه دگر نه خانه اي باقي مانده است ونه خياباني
و اين زخم كهنه ي دامن چاك چاك مادرانمان گشته است
فسوس كه دگر انساني نيست
