متولد صحنه
نه.... عذر مي خواهم
متولد روستاي عباس آباد
نقطه اي بي ريا كه هرگز در نگاه شما به چشم نيامده است
نمي دانم با چه خطابش كنم اما نيك مي دانم هر چه بگويم بيش از پيش به ضعف لسان خويش اعتراف كرده ام . شايد دلم براي يك لحظه از خاطرات اراك و دانشگاه تنگ مي شود:خاطرات با هم بودنهاي گاه دلنشين،گاه مسموم ،گاه بو....
خوشا نوستالژيك
خوشا..................
اما آنچه مانع قطره هاي اشك مي شود نه، برداشت مردانه نيست بل ياد خاطراتي ست كه استخوان را مي فشارد:تهمت هايي كه گاه انسان را هدر مي دهد،نگاه هايي كه گاه ريشه درمنجلاب ريا داردو نفس هايي كه از بوي هرز گي سرشار است.باز هم آهي ، افسوسي و ديگر هيچ (فرياد از فقر فرهنگ)
يادش به خير
آغازين روزهاي دانشگاه را مي گويم
روزي كه در به درتر از ابديت حياتي كه به آن تن داده بو ديم
روي نيمكتهاي خسته اي كه با بيگانگي محض به من سلام مي دادند
دنبال گمشده اي مي گشتم
كه آنرا در جدال طبقاتي يك تبادل از دست داده بودم
نيمكتهاي بد
نيمكتهاي منتظر
نيمكتهاي خسته
(مرا به جا نياورده ايد ....هنوز ....آيا...؟
من حسام هستم
متولد صحنه...نقطه اي بي ريا كه هرگز در نقشه ايران به چشم نيامده است
من متولد جاي جاي ايرانم
از تنب كوچك و بزرگ تا ابوموسي
از استر آباد تا آستارا
از شرق به غرب
من زاده ي سرزمين بابك و مصدق و كاوه ام)
نيمكتهاي مضطرب
نيمكتهاي مردد
آنجا كه لبخند سرخ دختركي بهت زده
در انزواي انتظاري ابدي نشسته بود
تا خشكش بزند
آه...زندگي همين است
يكي مي آيد
يكي مي رود
و ديگري به تبسم رنگ پريده يك روسپي دل مي بازد
وآن ديگري هنوز
در خواهش تسكين دردكهن قبيله خويش
قلم را به فرسايش زمان
ندا داده است
سوگند به سر در گمي واه ها در توصيف تقديس ترانه تبادل
ترا در جاي جاي ايران گم كرده ام
از خليج فارس تا در ياچه آبسكون
بر روي صندلي هاي بي رياي درسهاي آسيمه سري
آه...
به راستي كه در فلق بايد به ديدار سواري بي صلاح شتافت
كه پيك سرزنده قشون طلوع ست
سواراني كه هنوزاز نيزه هاشان آزادي مي تراود
و ابديت قافيه شعر هاي ايشان است
من گمشده ام را در جنگهاي صليبي
سالها پيش تر از آنكه ترا بيابم دير يافته تر از بهار متجدد دستان خويش
خسته و كشته يافتم
كه بر شانه هاي سست ترين ثانيه ها حمل ميشد
وجنگ
جنگهاي تبادل
جنگهاي صليبي
جنگ ترياك
جنگ خليج فارس
جنگهاي تن به تن در به دري
جنگ ايجاد
يادش به خير
آغازين روز هاي دانشگاه را مي گو يم
روزي كه ثانيه ها را قتل عام مي كردند
تنهابه جرم....شايد؟... نگاهي
نمي دانم غروبهاي جمعه چرا هميشه مرا به ديدار نيچه مي شتاباند ؟
چرا؟
